|
ادبيات ، شعر ، داستان ،سياست ، جامعه ، دين.
|
سوگ سرودی ست به تلخی این روزهایمان ، غم نامه ی وجودم را در این شوکران می ریزم و با درد می نوشم.
گوارایم باد!
از میان مردمان وطن
برکشیده شد نوای آزادی
تا به آسمان رسد اینک
پرطنین صدای آزادی
خاک خانه شد گلگون
در میان خون هر شهید
اشک جانگداز صد مادر
در رثای کودکان چکید
باغ پر از گریه بود و درد
برگ سبزی که می افتاد
وای ! چه می کنی بی رحم
مرگ بر تو ای جلاد!
تا به کی شکنجه و زور
بند و شلاق و آتش و خون
با تو ام شکنجه گر، هشدار!
می رود وطن به سوی جنون
افق تا افق گناه
در دروغ لحظه های پوچ
و تکرار می کنم
سکوت!
در میان قیل و قال پر صداقت کلاغ های پیر
لختی عمیق هر درخت
در صدای باور ترانه ی تبر
اسیر
در کدام قصه می کشی مرا؟
به جرم بی نهایت عبور
من که در تمام قصه ها و غصه ها
تو را نکشته ام
به رسم شاعر صبور
از شکست آسمان به گوش می رسد
صدای ناله های جانگداز ابر
و خیسی نگاه روزگار
رسوخ می کند
تا به عمق قبر!چه قدر دلتنگم !
آن زمان که می کنم عبور
از سکوت دره های دور دست
و تازه می شوم
در شکفتن ترانه های مَست
چقدر دلتنگم!
وقتی ستاره می شوی
دور! دور!
چشمک زنان به من
در غربت عبور
چقدر دلتنگم!
تباه می شوم
سیاه می شوم
در این زوال بی نشانه ی کبود
در این فریب بی نهایت شکست
ببین که آخرین پناه من
شده زمین
من که در میان شعر بوده ام
آسمان پرست!
چقدر دلتنگم!
و کوچ می کنم
در هوای ناسپاس این غروب
چقدر دلتنگم
آه ! روزهای خوب!
همسفر جاده ی خیس نگاه
درخت بود و برگ نه!
پرنده بود و پرواز نه!
من بودم و تو نبودی
شعر بود و شاعری مرده!
بگذار و بگذر نازنین
این قصه تکراری شده
افسوس شعر دفترم
آواز بیزاری شده
بگذار و بگذر نازنین
شب تا ابد در چشم ماست
گویی به خط سر نوشت
غم نامه ام بی انتهاست
بگذار و بگذر نازنین
تشویش همزاد من است
این شعر های ناتمام
هر روز بر باد من است
بگذار و بگذر نازنین
من با خودم بیگانه ام
گوید مرا ، هرکس که دید
دیوانه ام ، دیوانه ام
بگذار و بگذر نازنین
تلخم، مثال مرگ، من
در باد بی رحم خزان
خشکیده ام چون برگ من
بگذار تا در شهر غم
شاعر به شعرش گم شود
بگذار شعر خسته اش
افسانه ی مردم شود
بگذار و بگذر نازنین
بگذار و بگذر نازنین!
اندیشه های خسته ی نافرجام
و تو تکرار می شوی
در هر تلنگر بغضم
خاک بوی چشمهای مرا دارد !
بوی نگاه های هذیانی
دوباره این تقدس بی رنگ
آوار می شود
در هیاهوی آخرین گناه
مرا به خانه ببر
تا در سیاهی دلنشین قلبت
نور را سلاخی کنم!
بنا بر اتفاقاتی که افتاده است مجبورم این نوشته های نابهنگام و ناخوشایند را بنویسم. فکر می کنم شما خوانندگان و مخاطبان و دوستان من تا به حال باید یا روش کلی من در این وبلاگ آشنا شده باشید که جدا از هر بحث و حرف و حدیثی فقط به نوشتن شعر ها می پردازم اما چه شده است که اینبار به این کار روی اورده ام و به طور مستقیم با شما دوستانم حرف می زنم!!
برخی از عزیزان در نظرهایی خصوصی به بنده مطلبی را در باره ی همین شعر آخری بیان کرده اند که بسیار مایه تعجب و تاسف و حتی خنده ی برای اینجانب فراهم آورد. این دوستان در این باره که آیا این شعر از خود اینجانب می باشد ابراز تردید نموده اند و حتی یکی از دوستان اینجانب را دزد خطاب نموده و مورد بازخواست قرار داده که این شعر را از کدام بدبختی دزدیده ام؟!
به یاد دارم در نظری خصوصی به یکی دیگر از دوستان هم گفته بودم و اکنون هم این مطلب را تکرار می کنم:
هر آنچه که در وبلاگ " نوشته های تلخ من" نوشته می شود حاصل تراوشات ذهنی اینجانب در همان لحظاتی ست که پشت مانیتور کامپیوتر نشسته ام! این ها که اینجا می نویسم کاملاً از آنچه در دفترهای اشعار بنده موجود است تفاوت دارد. دفترهایی که تا کنون چندین بار تصمیم به انتشار آنها گرفته ام اما همواره با مشکل مجوز روبه رو بوده است که دوستان فرهیخته ی من خود بیش از بنده به این نوع مشکلات واقف اند!
دوستان و خوانندگان محترم این وبلاگ، با تمام وجود معتقدم آنچه که در این محیط مجازی از سوی بنده نوشته می شود نه از ارزش خاصی برخوردار است و نه جنبه ی هنری بالایی دارد و نمی دانم چگونه این نوشته های ناچیز در نظر برخی از دوستان چنان خوب جلوه کرده است که این امر بر آنان مشتبه شده که من آنها را از جایی یا کسی دزدیده ام!
به هر ترتیب این مساله را دوباره متذکر می شوم که آنچه در این جا می نیسم به هیچ عنوان نمی تواند آینه ی تمام نمایی از اندیشه و شعر من باشد و از نظر خود بنده این شعرها و نوشته ها تنها آزمایش میزان خلاقیت و قدرت ذهن بنده در زمینه ی بداهه سرایی است!
در نهایت اوج تاسف و تاثر خود را از این مساله ابراز می دارم که حضور دوستانی نظیر این دو عزیز در میان قشر جوان و به نوعی تحصیل کرده ی جامعه بار دیگر به من ثابت کرد تا حصول سرزمینی فرهنگی و رسیدن به این مدعا که ما مردمانی فرهیخته هستیم نسل ها نیاز به زمان دارد!!
تا سیه روی شود هر که در او غش باشد.
رها شد اندیشه ام
میان بادهای ناتمام
من غبار بودم و زمانه اسب!
کسی به خواب کودک ترانه های من نرفت
و این نگفته های من
شکست
میان گریه های کوچه ی نمناک
چه ساده گم شدم!
در سیاهی پلید چشم های پاک
كسي تباه مي شود ميان بودن من
كسي ميان مُثله شدن
مرا صدا مي زد
كنار جويبار خوني انديشه هاي تنهايي
تو از تلنگر تكراري سكوت من
ضجه مي زني!
اين باغ ناسپاس را
تبر
تقدير است
و اوج بي تو بودن را
طعنه هاي دلواپسي!!
مي دانم شعري را كه تا چند لحظه ي ديگر خواهيد خواند شايد نظر خيلي از شما دوستان و مخاطبان گرامي را نسبت به ادامه ي آشنايي با من عوض كند.
شايد در تصور بسياري از دوستان سراينده ي شعر بيماري رواني باشد. شايد به رگ غيرت خيلي ها بر بخورد و اينجانب را به باد انتقاد بگيرند.
اما پيش از همه در مورد شعري كه مي خوانيد توضيح دهم كه اين شعر در قالب اروتيك سروده شده است كه يكي از انواع مكاتب ادبي ست. لطفاً بيش از آنكه دچار احساسات گوناگون و جوش و خروش شويد به معناي شعر و تصوير سازيها دقت كنيد .
البته من خود را به عنوان نماينده اي از مكتب اروتيك نمي دانم اما تجربه آزمايي در اين زمينه را دوست دارم و اين يكي از همان تجربه هاست.
تصور كن
فضايي ساكت و خاموش
و من با تو
ميان خانه اي از نور شهوت
روشن و سوزان
و تو
تسليم من آسان
و من
سرگشته اي حيران
ميان باع جاودي تني عريان
من آن صياد چالاكم
تو آن آهوي دلخواهم
به دستت مي دهم آن را كه مي خواهي
به دستم مي رسد آن را كه مي خواهم
زبانش مي زني هر دم
زبانش مي زنم هر دم
به روي سينه هاي نور بارانت
ميان گردن زيباي عريانت
رها هستم
من اكنون پادشاه قصه ها هستم
من و اين دست بي پروا
من و اين چشم هاي هرزه پوي تا ابد رسوا
تو در يك آرزوي خيس
و من چشمانم از گرماي شهوت
مي شود زيبا!
كمي پايين تر از دست و دهان و سينه و گردن
شكوه دل نوازي مي شود روشن!
چه تكراري !چه تكراري !
كه با هر رفتنش جان از بدن خارج
و در باز آمدن جان باز مي گردد
و آه دلرباي تو
كه با اين رفتن و برگشتن دلخواه
هم ساز مي گردد
و تو
در آرزوي "رفتني" سنگين و طولاني
كه با چشمان حسرت بار
به من انگار مي گويي:
" عزيزم ، من به فكر رفتني بي بازگشتم".
اما آه!
عمر لحظه هاي دلنشين كوتاه.
و اينك اوج!
آري اوج!
كه من آن قهرمان قصه هاي دور
مي شوم پيروز
و تو مغلوب دلخواهي
كه اينك زير من
از من
شراب ناب مي خواهي
تو از من شيره ي جان مرا
بي تاب مي خواهي!
و من اينك
چه بي منت!
مي شوم جاري
به روي سينه ي باز تو و افسون چشمانت
به روي گردن و پستان و دندانت
تصور كن! تصور كن!
كه اينست آن طلايي لحظه ي دلچسب و رويائي!